تبليغاتX
و خداوند بزرگتر از آن هست که وصف شود

و خداوند بزرگتر از آن هست که وصف شود

و به هر که بخواهد بی حساب روزی عطا می کند

...

به نام خ ُداوند بخشاینده ی مهربان

پروردگارا! اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما مگير.


"تشکر میکنم از استاد خوبم دکتر سید مهدی موسوی بابت همه ی لطف ها و محبت های بی دریغشون "

با درودی دوباره به همه ی دوستان و همراهان و شرمی غلیظ به خاطر غیبت های مکرر . اگر بتوانم از کنار این روزهای درد بگذرم اتفاق های جالبی برایم رخ  خواهد داد که شنیدنشان خالی از لطف نیست . . . 
ممنون از همه ی دوستانی که این مدت جویای حال و احوالات من بودند.


فکر کنم تمام کسانی که این پست را می خوانند این جمله ی "صادق هدایت" را که گفته بود :
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " را شنیده یا خوانده اند . ولی باور کنید این جمله مصداق این روزهای من است .
اتفاقاتی که این مدت افتاد کمی سردرگمم کرده است مخصوصا مهاجرتم به کانادا و تصادف پدرم...
با وجود همه ی اتفاقات خوب و بد خدا را شاکرم و به آینده امیدوار.

و ... :

تعریف سیاست با همبستری با کلفت

یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو
یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و
پا می زنه. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو
رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت
شون که
اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله
پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل
آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه
.


التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 23:2  توسط "- وندا وحیدی "   | 

زندگی زیباست

سخنان جالب از گابریل گارسیا مارک

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ،و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته

و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛

بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست

داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان

اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه

بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و

تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار

هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ،

باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛

بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ،

به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ،

دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن

بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 22:48  توسط "- وندا وحیدی "  

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم...

 

 

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی
در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از روی برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار
و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید
! بچه ها آرزوی من اینست

-*-*-*-

به یاد استاد عزیزم مرحوم دکتر قیصر امین پور: 

... 

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

اگر خون دل بود،ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است،آورده ایم

اگر داغ شرط است،ما برده ایم

...

گواهی بخواهید،اینک گواه:

همین زخم هایی که نشمرده ایم! 

...

***-***-***-***-***

 این حکایت را استاد امین پور در یکی از جلسات ادبی برایمان تعریف کرد...

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد
و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر
چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان
با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح
ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند

 

***-***-***-***-***

راست میگفت قیصر روحش شاد:

هنوز دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد...

***-***-***-***-***

و فردا آدینه ای دیگر...

چشم هایم را وعده ی دایدارت داده ام

پس کی به چشمه سار وجود تو میتوان رسید؟؟

مولای من آمدنت را به انتظار نشسته ایم  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 22:21  توسط "- وندا وحیدی "   | 

باران ... ( به یاد 135 عزیزم )

 

 

نیمه شب راه می افتم در این شهر باران زده و خیس، می روم به تمام راه هایی که مرا به تو می رساند و می بینم که نیستی...بی تو این شهر خالی ست، سرد ست...که شهر مرا بی تو حبس می شود...

 

۱۳۵ عزیزم دیشب جایت در کنار گیتارم خالی بود...

گفتم :چتر یادمان نرود خیس میشویم ...!

گفتی: زیر باران باید رفت... زندگی تر شدن پی در پی... زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است ...

 

یاد خوابگاه منطقه ی یک مشاعره بخیر - یاد آن شبی که من-معصومه-ریحانه-سپیده و تو ۱۳۵ عزیزم با هم تا صبح زیر باران قدم زدیم ...صبح وقتی برگشتیم چقدر مسئول خوابگاه دعوایمان کرد... همه عصبانی شدیم غیر از تو ! گفتی " ارزشش را داشت"

- دیشب همه دلشان برایت تنگ شده بود - خوش بحال سپیده-معصومه و ریحانه! من که از شنیدن صدایت هم محرومم...

راستی! این شب ها بیشتر زمزمه اش میکنم  : (شعر از خانم سپیده الوندی)

 

ماه از کدام روزنه ها امشب ، دارد به سمت پنجره می تابد ؟
مهتابی اتاق مرا بشکن ، این "ماه"یت فقط به تو می آید ...

ای مثل روز ، ماهیتت روشن ، ای آفتاب در پس پیراهن
امشب خیال ملتهبت در من ، مثل چراغ تب زده می سوزد

امشب دلم هوای تو را کرده ، آغوشم از تنفس تو خالی ست
اکسیژن اتاق نمورم باش ، حرفی بزن در این خلأ ممتد ...

در ذهن من شبیه عدد گنگی ، وقتی شمار نام تو طولانی ست
از اسم اعظم تو سرم گیج است ، می ترسم از حساب تو با ابجد

با حرف حرف نام تو می بارم ، تسبیح نام های تو باران است
حتی به این رسیده دلم شاید ؛ این عشق ، نام دیگرتان باشد

یک سایه پشت پنجره پیدا شد ، _ پیچیده در خیال خودم بودم _
لب خوانی تو مشت مرا وا کرد ، با بوسه ای که حرف دلم را زد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:39  توسط "- وندا وحیدی "  

مادرم گفت : قصه ی امشب ، قصه ی کربلاست...

 

 

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

*-*-*-*-

-*-*

-*

 السلام علیک یا اباعبدالله (ع) ". -- سلام بر تو و غریبانه هایت؛ سلام بر تو و زخم هایت؛ سلام بر تو و گل های گلستانت که حتی بین تمام لاله ها، برترین است.

سلام بر تو و غم هایی که در خاطر ما، مثل جاده های انتظار، به طول آسمان و به عرض زمین است.

مولا جان، یا اباعبدلله (ع)! تمام مرثیه ها را کنار هم می چینم و غزل های ناتمام، با تصاویر اشک ها، به پایان می رسند، ولی انگار تازه باید به شروعی دوباره بیندیشم!

- باز هم محرم آمد؛ باز هم عطر یاد تو مشام سیب های سرخ را از بوی بهشت آکنده ساخت.

باز هم چشمان خورشید، به خون نشست و از شفق دیدگانش لاله بارید.

باز هم، آسمان بی تابی حضرت جبریل (ع) را به تماشا نشست.

باز هم محرم آمد تا "شاعر"، مرثیه ی نگاهش را به لهجه ی اشک بسراید:

دیدنی تر زآسمان ،اما

آه ازاین فرصت تماشایی

کاروان خسته باز می آید

سمت این غربت تماشایی

قسمتی از تمام تصویر است

لحظه های غریب عاشورا

سینه سینه همیشه می نالد

نی نوای غریب عاشورا

*-*-*-*-

...سال ها گذشته است اما چه کسی می تواند بگوید خون حسین (ع) از جوشش افتاده ؟! نگاهی آراسته به وجدان می باید انسان های مغرض را؛ تا ببینند این خیل عظیم عاشوراییان را ، که هر ساله ،چلچراغ دل خئیش را با شرار عشق حسینی  روشن می سازند!

صل الله علیک یا ابا عبدالله !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 14:59  توسط "- وندا وحیدی "   | 

مهربانم ای خوب ...

*** ...


سلام به همه ی دوستان عزیز

بعد از چند وقتی که نبودم باز هم به امید دور هم بودن برگشتم

سلامی و درودی تازه و شیرین تقدیم به شما .

*-*-*-*

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
 
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
 
تک و تنها، به تو می اندیشد
 
و کمی،
 
دلش از دوری تو دلگیر است....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
 
به رهت دوخته بر در مانده
 
و شب و روز دعایش اینست؛
 
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
 
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
 
 
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که دنیایش را،
 
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
 
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یک نفر هست که با تو
 
تک و تنها، با تو
 
پر اندیشه و شعر است و شعور!
 
پر احساس و خیال است و سرور!
 
 
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
 
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
 
از ته قلب و دلش می بوسد
 
و دعا می کند این بار که تو
 
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
 
و پر از عاطفه و عشق و امید
 

به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

-*-*-*-*-

و دو داستان کوتاه :

التماس دعا *
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:33  توسط "- وندا وحیدی "   | 

نه ! وصل ممکن نیست


                   



                        یا حق


نه پایی که روی آن بیاستم  !

و نه دستی که کاسه ی چه کنم چه کنم بردارم

افتاده ام در گوشه ای از خیابانها

و مردمانی که برای آنها جنگیدم

نوک چترهایشان را در چشمانم فرو میکنند ... !


.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-._._._._._._.__._._._.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-._._._._._._._._._._!!


" دلم گرفته است،دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو،که روی

شاخه ی نارنج میشود   خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ

این گل شب بوست،نه هیچ چیز مرا

از هجوم خالی اطراف نمیرهاند. و فکر میکنم که

                   این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد"     سهراب سپهری     


.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-._._._._._._.__._._._.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-._._._._._._._._._._!!



دوستی میگفت چقدر فاصله های من و سهراب به هم نزدیک اند ...

و حالا من هم به همان فاصله ها رسیده ام !

حس غريبی تمام وجودم را در بر گرفته. چند روزيست مشغول

ورق زدن لغت نامه ام، اما دريغا....

انگار برای توصيف اين حس کشنده هيچ واژه ای آفريده نشده...


.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-._._._._._._.__._._._.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-._._._._._._._._._._!!


مغموم تر از هر برگی که از شاخه جدا میشود و اسبی که در راهی نا آشنا در باران ره میسپارد

           اندوه آوارگی با من است...      دلم اگرچه از عشق روشن اینک بی روی تو

                    خورشید گرفته است و   تیرگی کسوف با من است بی تو  زندگی تلخ تر از 

                شرمی ست مستمر ...    کدام اندوهت را بگریم؟؟..

                                             نبودن یا دربند بودنت را؟...

                                                                                                                  "موسوی گرمارودی"


.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-._._._._._._.__._._._.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-._._._._._._._._._._!!


نه! وصل ممکن نیست...


همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه،
زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
...و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه!!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ،
می شوند کدر...
همیشه عاشق تنهاست!...




یا علی / التماس دعا 




+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:8  توسط "- وندا وحیدی "   |